توضیحات
گابریل گارسیا مارکز نویسنده نامدار آمریکای جنوبی و خالق پدیده منحصر به فرد صد سال تنهایی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ که بیشک برای خوانندگان علاقهمند به رمان نامی آشناست، اینبار با نوشتن ۱۲ داستان کوتاه سعی در پدیدآوردن فضایی جدید برای خوانندگانش دارد: «در آن پارک دور افتاده، زیر برگهای زرد، روی نیمکتی چوبی نشسته بود و دستها را به سر نقرهای عصا تکیه داده و به قوهای گردآلود روی دریاچه خیره مانده بود و به مرگ فکر میکرد. اولینبار که به ژنو آمده بود، دریاچه آرام و بلورین بود. مرغهای دریایی اهلی شده نزدیک میشدند تا از دست او دانه برچینند.» آقای رئیسجمهور، سفر بخیر، قدیسه، هواپیمای زیبای خفته، خواب تعبیر میکنم، فقط آمدم تلفن کنم، وحشتهای ماه اوت، اتومبیل مشکی، هفده انگلیسی مسمومشده، باد سرد شمالی، تابستان سعادتمند خانم فوربس، نور مثل آب است و رد خون تو روی برف، دوازده داستانی است که گابریل گارسیا مارکز نوشته است. بهمن فرزانه مترجم آثار بسیاری از نویسندگان ایتالیایی همچون آلبادسس پدس، گراتزیا دلددا، پیراندلو و… در سال ۱۳۵۴ ترجمه ماندگار «صد سال تنهایی» را از گابریل گارسیا مارکز راهی بازار نشر کرد. او اینبار با ترجمه «دوازده داستان سرگردان» داستانهایی متفاوت را از این نویسنده به علاقهمندان آثارش ارائه کرده است. در بخشی از این کتاب میخوانیم: «زیبا بود و پر فراز و فرود با پوستی نرم به رنگ نان و چشمهایی چون دو بادام سبز. گیسوانش نرم و مشکی بود و تا کمرش میرسید. حالتی باستانی داشت مثل اهالی اندونزی یا کشورهای سلسله جبال آند در آمریکای جنوبی. بسیار باسلیقه لباس پوشیده بود. کت پوست، پیراهنی از ابریشم با گلهای کمرنگ، شلواری از کتان خام و کفشهایی به رنگ گل کاغذی. در صف ایستاده بودم تا از فرودگاه شارل دوگل پاریس به مقصد نیویورک سوار هواپیما شوم که دیدم با قدمهای ساکت چون ماده شیر رد شد. فکر کردم: «این زیباترین زنی است که به عمرم دیدهام.» چون حضوری مافوقالطبیعه در یک لحظه ظاهر شد و بعد در میان جمعیت ناپدید گشت. ساعت نه صبح بود. برف از شب قبل همچنان میبارید و ترافیک در خیابانهای شهر سنگینتر از معمول بود و در اتوبان از آن سنگینتر. کامیونها پشت سر هم صف کشیده بودند و از روی ماشینها در برف بخار بلند میشد. برعکس در سالن فرودگاه هوا بهاری بود».

حسین –
هر داستان در مورد شخصیت های گمشده است که در تلاش برای یافتن خوشبختی یا معنای زندگی خود هستند. هر شخصیت یک زائر در دنیایی از تصادفات بی رحمانه و حس طنز پوچ است.
موارد مورد علاقه من طولانی ترین آنها هستند. «فقط آمدم تلفنی صحبت کنم» در اسپانیا در دوران رژیم فرانکو می گذرد. به دلیل یک ماشین شکسته، ماریا در وسط بیابان گیر افتاده است. راننده اتوبوس به او کمک می کند، اما کم کم ماریا متوجه می شود که اتوبوس زنان آرام بخش را به بیمارستان روانی می برد. ماریا همچنان اصرار دارد که فقط برای صحبت با تلفن آمده است، اما خیلی زود زندگی او به یک کابوس تبدیل می شود. خواندن داستان دشوار بود زیرا باعث می شد من احساس کنم مانند ماریا در دام افتاده ام.
در «رد خون تو در برف» یک زوج تازه ازدواج کرده برای ماه عسل از اسپانیا به فرانسه سفر می کنند. متأسفانه، زن جوان به طور غیرقابل توضیحی از انگشت حلقه اش شروع به خونریزی می کند، گویی این ازدواج به او آسیب رسانده است. وقتی بالاخره به پاریس میرسند، همسرش ننا در بیمارستان ناپدید میشود و شوهرش بیلی به دلیل یک سری اشتباهات وحشتناک اما خندهدار نمیتواند او را ببیند یا اطلاعاتی در مورد وضعیت او پیدا کند.
یکی از چیزهایی که گارسیا مارکز به من آموخت استفاده از خط افتتاحیه بود. گارسیا مارکز در جلب توجه خواننده استاد بود. به عنوان مثال، در «اجاره به رویا»، داستان با یک تصادف وحشتناک از دریا شروع می شود که چندین اتومبیل را بلند می کند و یکی در کناره یک هتل جاسازی می شود. بنابراین، با داستان راننده مرده آشنا می شویم. علاوه بر این، گارسیا مارکز بهترین عناوین را برای داستان های خود داشت، به عنوان مثال، “هفده انگلیسی مسموم”. چطور تونستی اون رو نخوندی؟ من این مجموعه را به شدت توصیه می کنم.