توضیحات
فقط يک بار به من سيلي زد. در کازابلانکا. رفته بودم روي صخرهي ساحلي تا اقيانوس را تماشا کنم. به کسي نگفته بودم. پدر همه جا دنبالم گشته بود و تمام محله را بسيج کرده بود تا پيدايم کنند. شب وقتي به خانه بازگشتم جلوي در ايستاده بود، از خشمي ديوانهوار به کبودي ميزد. دستش بر تسلايش پيشي گرفت. نَگِريستم. مرا در آغوش گرفت و او بود که هقهق گريهاش فضا را آکند.
ديگر هرگز دست بر رويم دراز نکرد.
اگر بخواهم تصويري از پريشاني ترسيم کنم، بيشک تصوير پدرم خواهد بود. براي شوربختي نيز چنين است. پدرم اين خصلت را داشت که اگر بخت به او روي کند، به جاي آن که آن را سخت در ميان دستان خود بفشارد، احمقانه انگشتاناش را ميگشود تا از او بگريزد.
پدر بازندهاي بزرگ بود.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.